وقتی فهمید اتفاقاتی دست به دست هم داده تا او بخورد و بخوابد و بخورد و بخوابد و بخورد و بخوابد و بعد هم زنی بگیرد و بچه ای و کاری و بخورد و بخوابد و بخورد و بخوابد و نوه ای و بخورد و بخوابد، چیزی در درونش او را نهی کرد از این زندگی حیوانی.

تصمیم گرفت برای مبارزه با اتفاقاتی که دست به دست هم داده برای کشاندن ما به زندگی حیوانی.

در مسیر کارگاه به خانه تصمیم اش را گرفت. تصمیم را باید زود گرفت. دیر بگیری شیطان وسوسه هایش زیاد می شود. شیر پاک خورده بود. فهمید که باید حرکت کند. باید جور دیگری زندگی کند. باید فکری کند.

ادامه دارد ...